سلام به همه دوستای گلمون که تنهامون نمی ذارن و با نظرات محبت آمیزشون حسابی پویان و مامانشو چوبکاری کردن.

 ماه زیبای رمضان بر همه مبارکباد

همه ما پدر و مادرا همیشه بهترینها رو برای بچه هامون می خواهیم اما گاهی عوامل خارجی ای تو زندگی ما آدما هستن که آدم نمی دونه چکارشون باید بکنه. خود من یکی از دغدغه های بزرگم که فکر می کنم اکثر مادرایی که خارج از ایران زندگی می کنن درک کنن اختلافات فرهنگی جامعه خودمون و جامعه ایه که توش زندگی می کنیم. نمی خوام زیاد وارد بحث بشم اما یه مثال کوچولو می زنم. من خیلی سعی می کنم به پویان یاد بدم آدما برای خودشون حریمی دارن و ما باید ضمن حفظ حریم خودمون به حریم دیگران هم احترام بذاریم. (به نظر خودم) یکی از این حریمها پوشش آدمهاس. پویان از بچگی نیشگون گرفتن براش یه بازی بوده و هر کسی از خونواده لباس آستین کوتاه تنش باشه کوچک یا بزرگ از نیشگونای پویان در امان نمی مونه. جالبه حتی وقتی لباس خودش رو هم دارم عوض می کنم اصرار می کنه که اول نیشگونش بگیریم بعد لباسشو بپوشونیم و شاید چون ما خیلی آروم و بدون درد این کارو می کنیم فکر کرده نیشگونای خودشم بی درده. تا یادم نرفته بگم اوایل نیشگوناش با گاز همراه بود اما الان گازش خیلی کمتر شده ولی نیشگونا هنوز جزء تفریحات و جزء واجباتشه. مدتیه که مدام براش تکرار می کنیم که نیشگون کار بدیه ولی یه کار بدتری که می کنه اینه که گاهی اگه آستینمونم بلند باشه دستشو می کنه تو لباس و نیشگون می گیره که من از اول با این کارش به عنوان یه کار بد مقابله کردم و مدامم براش تکرار می کنم به هیچ کس اجازه نده دستشو تو لباست کنه و دستتم تو لباس هیچکس نکن. می دونم الان زوده برای عملی کردن این حرف اما امیدوارم با تکرار این حرف ملکه ذهنش بشه و رعایتش کنه و اما جامعه اینجا... اینجا تو پارک یه حوض بزرگی هست که عمقش خیلی کم و سطحش وسیعه و روزای گرم تابستون پر از آبش می کنن و بچه ها توش آب بازی می کنن. پویان عاشق این حوضه و حسابی توش آب بازی می کنه اما تو بچه هایی که تو اون حوض بازی می کنن دیده میشن دختر بچه و پسر بچه های حتی شش هفت ساله ای که هیچی تنشون نیست حتی یک تیکه کوچولو لباس که من از این کارشون به شدت بدم میاد. این موضوع تا الان نظر پویانو جلب نکرده اما نمی دونم کی این سوالو ازم بپرسه پس حریم اینا کجاست؟؟ تو ساحل که بدترم هست آدم بزرگاشم برای تعویض لباسشون نیازی به استتار نمی بینن و در انظار عمومی این کارو می کنن که البته تا الان پویان یه بار بیشتر ساحل نبوده اما بزرگتر که بشه چی؟؟؟

یکی دیگه از مشکلات ما که فکر کنم اکثر ما مادرا داشته باشیم اطرافیان و آدمایی هستن که باهاشون رفت و آمد داریم. متاسفانه خیلی زیادن آدمایی که در مورد بچه و در حضور خودش به خودشون اجازه اظهار نظر و تحذیر و تشویق بی موقع می دن. من مادر می دونم پسرم با چه لحنی باید باهاش حرفی زده بشه تا قبول کنه یا تولج و لجبازی نیفته یا گریه و زاری راه نندازه. بگذریم از وقتایی که زیادی از کوره در برم و اصولو فراموش کنم و کار به گریه و زاری و داد و فریاد بچه هم برسه اما اینا مال تو خونه و تو خلوت خونواده خودمونه و در حضور دیگران معمولا سعی می کنم خطاهای کوچکشو ندیده گیرم و بزرگا رو که قابل چشم پوشی نباشه ببرمش تو اتاق دیگری و اول با بازی مشغولش کنم بعد ضمن بازی بهش گوشزد کنم که کار بدی کرده و داشتم عصبانی می شدم از دستش. اطولا متنفرم از اینکه بچه در حضور دیگران خودشو به زمین بزنه و داد و فغان راه بندازه و علاوه بر اون در حضور دیگران بچه رو سرزنش کردن به غرور و شخصیت و همینطور به اعتماد به نفسش لطمه می زنه اما امان از اطرافیانی که خودشونو در امر خطیر تربیت بچه مسئول می دونن و مجلس مهمونی رو تبدیل می کنن به مجلس وعظ و خطابه اونم خطاب به بچه دو ساله امون... جملاتی از قبیل عزیزم بچه نباید مامانشو بزنه بچه های بد مامانشونو می زنن شما اگه می خوای بچه خوبی باشی نباید مامانتو بزنی وگرنه همه می گن شما بچه بدی هستی که مامانتو می زنی و..... (و همه اینا برای چیه برای اینکه پسرک تازه دو ساله شده ما برای جلب توجه جمعی که به غیبت نشسته ان می زنه رو پای مامانش و...) به شدت آزارم می ده بگذریم.

بچه ها از اونجایی که ذهن آزادی دارن و از همه درگیریهای ذهنی زاید از قبیل چی بپوشم چی بپزم چی بخرم چرا فلانی اونجوری نگام کرد چرا کی بهم چی گفت و ... فارغن و تو همه چی دقیقن و یادگیریشون خیلی سریعه و حافظه کوتاه مدتشون هم عالی برای همین هم همه ما پدر و مادرها فکر می کنیم بچه خودمون نابغه است. پویان و ما هم از این قاعده مستثنا نیستیم و خیلی وقتا پویان منو با مفاهیم جدیدی که یاد گرفته غافلگیر کرده. مثلا سه ماه پیش که تازه به مهد کودک می رفت یک روز موقع برگشت از مهد همونطور که تو کالسکه اش نشسته بود ازم پرسید مامان ایندا کداست؟ تازه وارد خیابون خودمون شده بودیم و گفتم مامان اینجا خیابون ماست و در همون حال داشتم فکر می کردم بچه چه می دونه خیابون چیه و خیابون ما یعنی چی چطوری اینو به زبون ساده باید بگم که پرسید پس خونمون کو؟ تقریبا خیلی از مفاهیمی که یاد گرفته و متاسفانه الان حضورذهن ندارم اینجا براش ثبت کنم همه جلوتر از انتظار من بوده. اما یه ژست بامزه تازگیا داره وقتی چیزی رو سوال می کنه و براش توضیح می دیم میگه آهاااانننن!!! طوری هم می گه انگار خودش می دونسته و الان یادش نبوده. گاهی هم اگه خیلی موضوع جالب باشه می گه آهااااااااننن فکر کردم. (یعنی متوجه شدم)
از سه چهار ماه پیش سر زبونش افتاده بود راه می رفت و ازمون می پرسید شما خوبی؟  ما: خوبم مرسی شما خوبی؟ پویان: منم خوبم. یه بار اتفاقی به جای اینکه بگم شما خوبی گفتیم:
پویان: شما خوبی؟ مامان: خوبم مرسی شما چطوری؟ پویان: منم چیطولم. و حالا اگه حواسم باشه بگم شما خوبی می گه:
چیطولی هم بگیم.
دیروز هوا بارونی بود و باباجون می خواست بره سلمونی ازم پرسید شما هم میاین با من یا می مونید خونه؟ گفتم میایم و تا شما سلمونی هستی ما هم یه سر به فروشگاهای اطراف می زنیم لباس پویانو که پوشوندم رفت سراغ باباش و بهش گفت
بابایی دونم پاشو من و مامان ببلیمت سلمونی. نیشخند
گاهی با باباش که در باره من صحبت می کنن باباجون از من به عنوان مامان جون یاد کرده مثلا:
بابا: اینو باید بدی مامان جون برات درست کنه.
پویان:
نه می دم مامانم دلست کنه.
(پویان مامان منو به عنوان مامان جون می شناسه و من یکی دو باری ضمن اینجور مکالمه ها این موضوعو به باباجونش یادآوری کردم) و حالا پویان خودش راه حلو پیدا کرده و وقتایی که بخواد خودشو برای بابا و مامان شیرین کنه من می شم مامانی دونم (مامانی جونم) و باباش می شه بابایی دونم.
یادمه کلاسای روانشناسی رشد که می رفتم دکتر مجد همیشه می گفت با بچه با هر زبونی حرف بزنی همونجور بار میاد زبون محبت مهربونش می کنه و زبون هرز خشنش. می گفت شما هرشب برای بچه ات شعر حافظ بخون به جای قصه اگه زبون بچه ات زبون شعر و ادب نشد. من از نوزادی پویانو هروقت بغلم گرفتم تو گوشش زمزمه کردم دوستت دارم یه عالمه... دوستت دارم خیلی زیاد... و حالا چند وقتیه پویان راه به راه خودشو تو بغل ما جا می ده و با یه لوندی خاصی بهمون می گه دوشت دالم (گاهی هم به دنباله اش اه عالمه هچی بگم بازم کمه).
روند رشد تکلمش خدا رو شکر خیلی خوبه یه سری کلماتو که قبلا متفاوت تلفظ می کرد حالا اصلاحش می کنه و کلی کلمات جدید یاد گرفته نسبت به قبل توجه بیشتری به زبان آلمانی نشون می ده و گاها معنای بعضیاشونو می پرسه اما تلفظای فارسیش خیلی بهتر از آلمانیه. (خیلی از دوستان از من پرسیدن پویان به چه زبانی حرف می زنه. در حال حاضر پویان فقط فارسی حرف می زنه چون با توجه به محیط قطعا آلمانی رو به طور کامل یاد خواهد گرفت اما دلم نمی خواست تو زبان مادریش مشکل داشته باشه به همین دلیل تو خونه ما فقط باهاش فارسی حرف می زنیم و البته گاهی کلماتی رو که فارسیشونو می دونه آلمانیشو یادآوری می کنیم یا وقتی می خواد چیزی رو به خواهراش بگه جمله آلمانی رو بهش می گیم که بگه البته الان خیلی زوده که جمله بگه اما داره کم کم کلماتی رو یاد می گیره. هفته ای دو روز هم به مهد می ره که از سه سالگی روزانه خواهد شد).
مامان و پویان مشغول بازی تولد و جشن تولد:
مامان: تبلد تبلد تبلدت مماگن (گویش قبلی پویان برای مبارک)
پویان: نه مامان نگو مماگن بگو تبلک تبلک تبلکت ممالک!

با همه اینها با اینکه وقتی ازش می خوام بگه دستمال خیلی قشنگ می گه دسمال اما وقتی دستمال می خواد هنوزم می گه متتون بده لپن (لطفا دستمال بده)! تخم مرغو که خیلی هم دوست داره بهش بگیم می گه تخ مغ اما هنوزم وقتی تخم مرغو می بینه می گه نوخونا می خوااااااممممممم.
علاقه اش به برنامه خونه مادربزرگه کماکان پابرجاست. یه مدت یاد گرفته بود صداشو خیلی بلند می کرد و دو سه باری باباجونش بهش تذکر داد ممکنه همسایه ها خوابیده باشن و حالا به ما هم اجازه نمی ده صداشو بلند کنیم و اگه وقت شروع برنامه صداش مناسب باشه که هیچ اما اگه کم باشه دیگه نمی ذاره بیشترش کنیم و می گه: زیاد نکن همسایه ها خوابیدن! و می ره می چسبه به مونیتور. از اون جالبتر یه بار توحموم شیر آبو خواستم کمی بیشتر براش باز کنم بازم گفت: زیاد نکن همسایه ها خوابیدن! (همینه که می گن مراقب حرفها و رفتاراتون در مقابل بچه ها باشید دیگه نیشخند)
خوشبختانه خیلی به کتاب علاقه داره و خوبم گوش می ده یه بار که "می می نی یه عالمه شیرینی" رو باباجون براش خوند فرداش زنعمو ماهرخش براش یه بسته شکلات آورده بود و پویان بعد از رفتنشون باز کرده بود اما فقط یکیشو خورده بود و بعد هم گفت: مامانی من دیگه شکلات نمی خورم دندونم درد می گیره. یادم باشه اون جلد از می می نی رو که اسباب بازیهاشو می ریخت زمین (اسمشو الان یادم نیست) دوباره براش بخونم اولین باری که خوندم براش خوب اثر کرده بود و تا یه مدت اسباب بازیهاشو زیر پا نمی ریخت اما فکر کنم یادش رفته. انصافا این سری کتابای "می می نی" خیلی خوبن.

از هفته گذشته تعطیلات تابستونی مهدکودکها تموم شد و پنج شنبه با پویان رفتیم مهد و دلشوره داشتم که بعد از این مدت تعطیلی دوباره غریبی کنه که خدارو شکر نکرد و یه کم خودشو به من چسبوند اما وقتی مربیش صداش زد و همکلاسیش بهش هالو گفت رفت پیششون و وقتی باهاش خداحافظی کردم دستشو برام تکون داد و وقتی هم برگشتم دیدیم با مربی و یه همکلاسی دیگه دراز کشیدن کف اتاق مربی براشون کتاب می خونه و با اینکه به آلمانی می خوند دستاشو زیر چونه هاش گذاشته بود و با دقت بهش گوش می داد. اینطوری که می بینمش اصلا عذاب وجدان ندارم و خوشحالم که مهد می ره خودش براش یه تفریحه و یه جور تمرین زندگی اجتماعی. پویان خیلی از کاراشو خودش انجام می ده شلوارشو که کاملا درست می پوشه البته گاهی (فقط گاهی) پشت و رو. بلوزشو هم داره تمرین می کنه و گاهی کاملا مستقل و منفرد می پوشه. وقتی از بیرون میایم کاپشنشو در میاره و خودش رو جالباسی آویزون می کنه. بند یا چسب کفشاشو خودش باز می کنه و بعضیهاشو خودش می پوشه. یکی دو بار اجازه پیدا کرد تو آشپزخونه یه لیوان بشوره و یه بار موقع درست کردن پیتزا و یه بار موقع لازانیا در پنیر ریختن روی مواد به مامانش کمک کرده که خیلی هم از این کارش احساس غرور می کرد. مدتیه داره تمرین توالت نشستن رو می کنه تا دیگه نیاز به پوشک نداشته باشه. انقدر لذت می بره از اینکه مثل آدم بزرگا رو توالت می شینه (البته با استفاده از دریچه تبدیل که اندازه توالت رو براش مناسب می کنه) و بعد که شسته می شه میاد پایین با دستمال خودشو خشک می کنه می اندازه تو توالت و بعد هم سیفونو می کشه و کلشو می کنه تو توالت تا نتیجه رو ببینه. ببخشید این تیکش گلاب به روتون شد. سی دی های کارتونشو که می خواد ببینه خودش دستگاه دی وی دی رو روشن می کنه و درایورشو باز می کنه سی دی رو توش می ذاره و درشو می بنده و می دوه می شینه رو مبل.
از آموزشهای جدید پویان از کارتونهایی که می بینه:
سه نفری داشتیم در باره یه موضوعی صحبت می کردیم من در جواب باباجون گفتم آخه... پویان: آخه نداره... (از برنامه خونه مادربزرگه).
داشتم پوشکشو عوض می کردم بهم گفت مامان تو مردی. (به ضم م) (تو کارتون راتاتوی موشه به روح سرآشپز می گه من چرا با تو حرف می زنم؟ تو مردی!) بهش گفتم مگه دوست داری من مرده باشم؟ گفت بله! گفتم خب شما تنها می شی که. وقتی بابا می ره سرکار شما پیش کی می مونی؟ گفت: عمه فریده! نه نه! عمه نفیسه عمه نفیسه. بیا و بچه بزرگ کن. اوه
صندلی بادیشو که شبیه فیله رو سرش گذاشته بود و تو خونه می چرخید. بهش گفتم: این چه کاریه؟ گفت: می خوام دوم دام دام کنم. تو کارتونش دیدم "وینی پو" کوزه عسلو گذاشته رو سرش و دوم دام دام می خونه.
یه شلوار جین خریده بودم  و برای تنظیم قدش مقداری از پایینش قیچی کرده بودم پویان همین الان تیکه قیچی شده رو از اتاق آورده و به باباجونش می گه: بابا این کنده شده!!! درستش کن!!!!
بعد هم از آشپزخونه یه شکلات آورده و در حالیکه گرفتتش جلوی چشمم می گه: اجازه دالم مامان؟؟؟ که با این لحنش مگه می شه بهش اجازه نداد البته با یادآوری اینکه اگه زیاد بخوره دندوناش خراب می شن.
می خواستم چند تا عکس بذارم یادم افتاد پدر خوب
کی زاد جون همون وبلاگ نویس نوزاد یه مطلبی تو این پستشون در باره انتشار عکس در اینترنت نوشتن که خیلی به درد ما مامانا می خوره خوندنش بی فایده نیست.

پویان در پارک

سعی کردیم حریم حفظ بشه (گلاب به روتون)

 

پسرک خسته ما

 

در حال کمک به مامان و اونم غرق در تماشای خونه مادربزرگه

یه توضیح:
تو پست قبلی در باره یه تبلیغ مثلا فرهنگی در سی دی کارتون بچه ها نوشتم که تصاویر خیلی وحشتناکی داره من با عرض پوزش عنوان اون سی دی و شرکت توزیع کننده اش رو اشتباهی نوشتم. اون برنامه ترسناک در سی دی "راتاتوی" یا همون موش سرآشپز از شرکت پارس ویدئو نبود بلکه در سی دی کارتون پیگلت (وینی پو) به تهیه کنندگی موسسه رسانه های تصویری بود که تا جایی که می دونم متاسفانه این موسسه دولتی هم هست و احتمالا وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد یه تبلیغ دیگه هم از همین موسسه دیدم در باره کپی غیر مجاز سی دی ها با همون شخصیتهای عروسکی که پیامش خیلی خوب بود فقط من موندم چه فکری کردن که شخصیتهای به اون زمختی برای برنامه اشون خلق کردن کی می خوان برای برنامه های بچه ها از یه مشاور تربیتی استفاده کنن آخه!!!! من همینجا از شما دوستان و از شرکت پارس ویدئو برای اشتباهم معذرت می خوام.

خاله هاله جون مامان خوب ارشیا جون تولدت مبارک باشه. الهی سالهای سال زنده باشی و موفقیتهای هرروزه ارشیا جونو ببینی و کیف کنی. 

Happy Birthday Myspace Comments

 به خدای بزرگ می سپاریمتون.