امروز هوا خیلی خنک بود. خنک و ملس هم از خنکیش خوشت میاد هم اگه زیاد رو پوستت بدوه ممکنه سردت بشه. صبح من و پویان هردومون خواب موندیم. ساعت یه ربع به نه از خواب پریدم و یادم افتاد امروز روز مهده و ساعت نه باید پویان در مهد باشه با سرعت بیدارش کردم و یه شیشه شیر دادم دستش و لباساشو تند و تند عوض کردم و خودم هم همینطور بعدم صبحونشو گذاشتم تو باکس مخصوصش و راه افتادیم. باباجون امروز اولین روز مرخصی دو هفته ای اش بود و خونه بود ولی باید برای کاری به شرکت می رفت. پویان رو رسوند مهد و منو به مرکز خرید نزدیک مهد و خودشم رفت. ساعت یازده بعد از خرید رفتم مهد سراغ پویان که گریان تو بغل "مارینا" مربیش بود و مارینا تا منو دید گفت یه دقیقه بیا تو لطفا! بعدم برام توضیح داد که پویان در حالیکه هی با دست به کنار پیشونیش می زده با گریه چیزایی رو براش شرح می داده که اونم متوجه نمی شده فقط احتمال می داد بچه ها زده باشنش. بغلش کردم و ازش پرسیدم چی شده آجره های لگو رو که یه کناری بود نشون داد و گفت اون سیاهه خورده تو چشمم. پرسیدم خودت زدی؟ گفت نه. گفتم بچه ها زدن؟ گفت آره. نپرسیدم کی زده چون اولین بار بود و بعید می دونستم عمدی بوده باشه. ناز و نوازشش کردم و برای مربیش توضیح دادم که یکی از بچه ها با لگو تو چشمش زده بعد یکی از همکلاساش که یه پسر بچه فوق العاده شیرین زبون و خونگرمیه اومد و دست نوازشی به سرش کشید که نمی دونم برای همدردی بود یا عذرخواهی نپرسیدمم فقط ازش تشکر کردم. مارینا خوشحال بود که پویان مشکلشو پیش اون مطرح کرده گرچه به خاطر تفاوت زبانی درکش نکرده. خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه. ناهار پویان و باباجونو آماده کردم و سالادم درست کردم و آب گذاشتم بجوشه تا چایی دم کنم که تلفن زنگ زد. باباجون بود که گفت مثل همیشه ساعت یک به خونه نمیاد و می مونه تا کارش تموم شه و به یکباره بیاد. ناهار پویانو دادم و با هم رفتیم رو تخت دارز بکشیم. به قول پویان خانم خویشید از لای ابرا سرک کشیده بود و منم پرده رو زدم کنار و گذاشتم روشنا و گرمای نورشو پهن کنه رو تخت و با یه شیشه شیر پویانو چند لحظه ای با خودم همراه کردم. شیرشو که خورد دست انداخت دور گردنم چندتا دوستت دارم به هم گفتیم و پویان اینبار با تنوع دادن به جمله اش به هر دوستت دارم من جواب می داد: خب منم دوستت دارم. بعدم بلند شد و گفت مامانی من نخوام بخوابم. من که تو رخوت ناشی از گرمای خورشید بودم گفتم باشه مامانی اما مراقب باش کار بدی نکنیا من می خوام یه کم استراحت کنم و پویان به اتاق خودش رفت. امروز برخلاف روزهای دیگه در کمال آرامش بازی می کرد گهگاهی از تو اتاق صداش می کردم و چک می کردم چکار می کنه تا اینکه باباجونش اومد. برخلاف همیشه که وقت اومدنش تو آشپزخونه بودم یا به استقبالش در هال می رفتم امروز همونطور که رو تخت بودم با باباجون سلام و خسته نباشی ای گفتیم و گفتم این آفتاب امروز بدجور مستم کرده و بعد هم اضافه کردم نون تو یخچاله. پویان همچنان مشغول بازی های خودش بود و گه گاه با باباجونش هم حرف می زد یه بار شنیدم که از مهدش و وقایع اون روز می گفت و یه بار هم شنیدم می گفت: مامانی خوابیده بود منم صندلی گذاشتم و این گلدونا (گلدونای هال) و اون یکی ها رو آب دادم. باورم نمی شد این شیطونک اینقدر بی سروصدا این کارو کرده باشه چون من اصلا خواب نبودم و گاهی چرت می زدم و تازه خوابم هم خیلی سبکه. بگذریم من غرق در خلسه لذت آفتاب در اتاق خواب و باباجون غرق در صفحات خبری اینترنتی در هال یک ساعتی به این منوال گذشت تا اینکه شنیدم پسرکم رو که به باباش می گفت: بابا با مامان گری؟؟ (قهری؟؟) لحظه اول به قهقهه خندیدم اما به عمقش که فرو رفتم دیدم رعایت این روح حساس بچه ها تا چه اندازه دقت که نمی خواد.

قصه این عکسا رو زیرش بخونید.

خونه ما از سه سمت شرق و جنوب و غرب پنجره داره و به همین دلیل خیلی روشنه و معمولا خانم خورشید رو در تمام ساعات روز تو خونمون پذیرا هستیم. یه روز صبح که از پنجره شرقی خانم خورشید افتاده بود تو چشم هردومون که تو هال بودیم صدای شرشر بارونو شنیدم و بی معطلی با پویان دویدیم به سمت پنجره غربی خونه و این رنگین کمون قشنگو شکار کردیم. چندوقتی بود پویان با رنگین کمون تو برنامه خونه مادربزرگه آشنا شده بود اما از نزدیک لمسش نکرده بود. اونروز صبح از این منظره قشنگ و این کشف جدید خیلی لذت برد.

به قول پویان شاد باشید.