زندگی شیرین می شود وقتی پویان خوش اخلاق است

پویان: (خطاب به مامان) دوشت دالم.
مامان: منم دوستت دارم عزیز دلم
پویان: خب منم دوشت دالم کوتولووووووووووو (کوچولو)
مامان: مژه
*******************************

پویان در شروع غذا: دستت (درد) نکنه مامانی
پویان در آخر غذا: دستت نکنه مامانی دونم
مامان: نوش جونت عزیز دلم بغل
همیشه با علاقه و جدیت تو آوردن و بردن لوازم سفره کمکهای موثر و بی دردسر می کنه.
*******************************

پویان: مامانی لپپن شیر می خوام.
مامان: ای به چشم.
           بفرمایید قربان
پویان: من گمبان نیستم.
مامان: پس کی هستی؟
پویان: منم. پوآنم.
مامان: قلب
*******************************

پویان: آخ پاام!!!
مامان: بمیرم برات چی شد پات؟
پویان: انان خوب می شم.
*******************************

پویان: مامانی اجازه دالم تو شلبالم (پوشکم) جیش بکنم؟
مامان: بذار پوشکتو باز کنم بریم توالت جیش کن.
پویان: نه دیگه کردم.
مامان: تعجب
*******************************

پویان: بابا اجازه دالم دستمو بکنم تو مماخم اه اه دل بیالم؟
باباجون: اوه
مامان: برو تو دستشویی شیر آبو باز کن مماغتو اونجا بشور و بیا.
*******************************

پویان: (تازه از خواب بیدار شده و تو تختشه): مامااااااااانن
مامان: جانم مامان بیدار شدی؟
پویان: (در حالیکه دستاشو برای به آغوش رفتن باز می کنه) مامان می شه منم بیام اونجا؟
مامان: کجا مامانی؟
پویان: اونجا که شما نشستی.
مامان: بغل
*****************************

مامان: پویانه!!!!!!!!
پویان: بله مامان؟
مامان: چکار می کنی؟
پویان: دالم با اینی و برت حرف می زنم. (ارنی و برت دو شخصیت عروسکی اند که عکسشون رو چراغ اتاقشه)
مامان: چی گفتن ارنی و برت؟
پویان: هیچی...
مامان: مگه نگفتی با ارنی و برت حرف می زنی؟
پویان:م
ن بهشون گفتم نرید تو خیابون این کالا خطلناکه... اینی و برتم گفتن چشم.
******************************

پویان از دنده چپ برخاسته

پویان: مامان!!!
مامان: بله؟
پویان: (با تحکم) گفتم من شیر می خوام.
مامان: باشه میارم اما اینجور موقعها می گن....؟؟؟
پویان: نه نمی خوام بگم لپپن. قهر تو زود باش برو شیر بیار...
مامان: آخ
****
***************************

پویان: من رفتم خلید کردم بستنی هم خلیدم.
مامان: به به آفرین به پسرم. بغل
پویان: با تو نبودم که با تیدی بودم. (تدی عروسک خرسشه)
مامانی: چشم
********************************

مامان: پویانی کتابتو میاری بذاریم سرجاش؟
پویان: آله (آره)
مامان: پویان جون شیر می خوری؟
پویان: آله
مامان: پویان جون شما قبلا همیشه می گفتی بله.
پویان: آدما می گن بله...
مامان: اونوقت کیا می گن آره؟
پویان: بتته ها (بچه ها) می گن آله.
مامان: ابله
********************************

مامان: (کمی عصبانی): من الان این وسایلتو جمع کردم بردم تو اتاقت. برای چی دوباره ریختیشون اینجا؟ هان؟
پویان: نگو هان بگو بله!!!
مامان: سبز
*******************************

پویان: مامانی.... (با فریاد) مامانیییییییییی
مامان:.... فقط نگاه می کنم بهش.
پویان:مامانی با توام... مگه نمی بینی حالم بده؟؟؟؟ (اینو از یه ترانه یاد گرفته)
*******************************

پویان خودشیفته

مامان: تو عسل منی؟
پویان: آله
مامان: تو جیگر منی؟
پویان: آله
مامان: من قربونت برم؟
پویان: آله
مامان: من فدات بشم؟
پویان: آله
مامان: دیگه چیزی لازم نداری مامان؟
پویان: شیر بیار برام لپپن. از خود راضی
*********************************

مامان: (پشت در بسته اتاق پویان) تق تق تق
پویان: بله؟
مامان: می شه بیام تو اتاقت؟
پویان: نه!!! شما اجازه ندالی بیای تو اتاگم.
مامان: افسوس
*********************************

مژه پسرک دو سال و چهارماهه شیرین زبونم این روزا انقدر حرف می زنه که وقتی می خوابه خونه رو سکوتی سنگین و گاها شیرین فرا می گیره. ده روز پیش یه بار که رفتم مهد دنبالش مربیش با خوشحالی گفت پویان شروع کرده به تکرار بعضی کلمات آلمانی. تو بازیهاش متوجه شدیم که از یک تا ده رو به آلمانی کامل و بدون غلط می شمره. از مربی مهدش پرسیدم گفت تو برنامه های صبحگاهی مهد اول بعضی بازیها می شمرن و پویان در اثر تکرار یاد گرفته و جالبیش اینه که مفهومشونم می دونه و خیلی وقتا برای شمارش چیزایی که مورد نظرشه استفاده می کنه شکلهای بعضی اعداد رو هم مثل 1 و 0 و 5 می شناسه. سمت راست و چپ رو هم به فارسی و هم به آلمانی می شناسه و دست و پا و گوش و چشم چپ و راستشو نشون می ده. رنگهای آبی و بنفش و صولتی (صورتی) و گممز (قرمز) و زلد (زرد) و گبه ای (به فتح گ و ب= قهوه ای) و سیاه و سیفید و سبز و سومه ای (سرمه ای) و توسی رو به خوبی می شناسه. خیلی از حیوونا رو هم به خوبی می شناسه و بعضیا رو به اسم فارسی و بعضیا رو به اسم آلمانی و بعضیا هم به هر دو اسم می شناسه. دو هفته پیش با خواهراش رفته بودیم به یه پارک جنگلی که یه سری حیوونای آزادم داشت پویان برای اولین بار اونجا میوه خشک شده کاج رو رو زمین دید و با خوشحالی صدا زد: مامانی این جوجه تیخیه؟؟؟ انقدر از این تشبیهش خوشم اومد که ذوقمرگ شدم.
تو شنا هم خیلی خوب راه افتاده و در واقع به طور تجربی یاد گرفته با پا زدن و البته با استفاده از بازوبندهای بادی و صد البته با نظارت باباجونش عرض استخرو بره و برگرده که البته برای من که مادرشم زیاد جای تعجب نداشت از بس که این بچه به آب علاقه داره و از ورجه وورجه کردن در آب لذت می بره. هنوزم فیلم اولین حمام کردنش رو که می بینم از آرامشش در اون لحظه که پاهاشو ناخودآگاه تو وان آب ریز ریز تکون می داد لذت می برم.
کماکان با علاقه به مهد می ره و ارتباطش با مردم مجددا خیلی خوب و قوی شده فقط نمی دونم چرا بعضی عادتهای خوبشو به عمد کنار گذاشته که البته احتمالا باید تو رفتارای خودمون ریشه یابی کنیم. مثلا همیشه در جواب ما که صداش می کردیم می گفت بله اما الان:

مامان یا بابا: پویان!!
پویان: هان!!
مامان یا بابا: هان چیه؟
پویان: (خوش اخلاق) بله؟ (بداخلاق) نی خوام بگم بله.

یا برای جواب مثبت به جای بله می گه آره. یا خیلی وقتا نه سلام می ده به کسی نه خداحافظی می کنه وقتی هم می گیم پویان جون بگو سلام یا بگو خداحافظ یا بگو مرسی می گه: تو بگو.

جدیدا هم به جای حرف اضافه به از حرف از استفاده می کنه مثلا:

مامان از بابا بگو...= مامان به بابا بگو...
مامان از من گفتی؟ = مامان به من گفتی؟

هواپیما که تو آسمون می بینه می پرسه این داره می ره پیش مامان جون؟ یه بارم پرسید مامان عرفان (پسر برادرم) توشه؟ منم همینطوری گفتم نه عرفان الان رفته مدرسه شاید دایی جون توش باشه. بعد از چند روز این خطای سفیدی که رد عبور هواپیما تو آسمونه دیده بود که حالت مورب یا کمونی داشت یه دفعه گفت ااااااااااااااه دایی جون افتاااااااااددددددددددد.

دوربین مامانی به رحمت ایزدی پیوسته بود و باباجون آخر هفته با یه دوربین جدید خوشحالش کرد برای همین عکسامون کمن. آخه تو اون مدت با دوربین باباجون عکس انداختیم همش.  فقط یه عکس از هنر پسر باذوقم دارم و یه عکس از دلتنگیهامون برای همه اونایی که دوستشون داریم.

 

پ.ن.:
روز جهانی کودک بر همه بچه های ناز ایرانی و غیر ایرانی و به همه دوستای وبلاگیمون و مامانای گلشون مبارکباد.