سلام.

از وقتی پویان به دنیا اومده تو خونه ما همیشه همینطور شده که اول پویان سرما می خوره بعد مامانی می گیره و آخر از همه باباجون خلاصه ظرف یه هفته تو خونه ما یه سمفونی نه چندان خوشایند از سرماخوردگی و زکام و سرفه راه می افته که خودمونم خسته می شیم ازش. از همه بدتر اما مریضی این پسر نازنازوی ماست که وقتی مریض می شه برخلاف بچگیاش که بی دردسر دارو می خورد به شدت وقت خوردن دارو اذیت می کنه و خون به دلمون می اندازه. اتفاقا شربت سرفه اش خیلی خوش بویه و احتمالا باید خوشمزه هم باشه اما مشکل اینجاست که پویان وقتی مریضه هر پیشنهادی از طرف ما رو فقط با نه جواب می ده. شیرو که مواقع عادی حداقل روزی یک لیتر می خورد وقت مریضی یا اصلا یا حداکثر یه بطری 250 سی سی می خوره اونم مواقع تب بالا میاره. لب به هیچ غذایی نمی زنه آبم اگه ما بگیم بخور محاله بخوره اما خودش که بخواد حسابی هم می خوره که باز جای شکرش باقیه که لااقل مایعات لازم بدنشو تامین می کنه. ما تا به حال هیچ کاری و هیچ چیزی رو به پویان تحمیل نکردیم ولی دارو رو مجبور می شدیم با همکاری باباجون که باید محکم تو بغلش می گرفتش و من که دهانشو انقدر نگه می داشتم تا مطمئن شم شربتی رو که با سرنگ تو حلقش ریختم قورت داده و چقدر این کار برای هردومون عذاب آور بود وقتی با التماس و گریه به باباجونش می گفت بابا بلم کن (ولم کن). خدا می دونه هردومون چقدر بابت این کار عذاب وجدان داشتیم و هربار که وقت داروش می شد اول سعی می کردیم با گفتمان حلش کنیم که بی فایده بود و آخرش مجبور به اعمال عملیات ناخوشایند می شدیم و روحمون به شدت آزار می دید از این بابت به خصوص که یکی دو روزی حتی تو خونه که راه می رفتم پویان گاه علنا و گاه زیرپوستی از تیررس من دور می شد که مبادا قصد خوراندن دارو بهش داشته باشم. خداروشکر اون روزای سخت گذشت و فعلا من و پویان در دوران نقاهت به سر می بریم و باباجون تازه اول راهه که متاسفانه از پویانم بددوا تره و زیر بار دارو و دوا نمی ره عوضش خوراکمون حسابی بیمارستانی شده بی ادویه و بی چربی. خدا رو شکر پویان میونش با سبزیجات خیلی خوبه و خوراک لوبیا سبز یا حتی هویج و لوبیا و پاستای آب پز شده در آب مرغ رو با اشتها می خوره و انواع سوپها رو هم مثل مامان و برخلاف بابا خیلی دوست داره فقط ایرادش اینه که خیلی کم غذاست. تازگیها علاوه بر تشکرش از غذا (دستت نکنه مامانی دون) هر کدوم از ما که غذامون تموم می شه پویان جون می گه: نوش دونت مامانی (بابا) وقتی هم خودش غذاشو تموم می کنه می گه: بابا بگو نوش دونت پوآن!
بازی کردناش خیلی خیلی بهتر شده با اسباب بازیهاش و عروسکاش بیشتر مشغول می شه و تلویزیون نگاه کردناش به هر دو زبون خیلی تعدیل شده و نهایت روزی یک ساعت تا یک ساعت و نیم نگاه می کنه اما علاقش به کتاباش و لگوهاش کماکان پابرجاست. البته اکثر مواقع برای جلب توجه مامان و بابا از ما هم برای ساختن لگوهاش کمک می خواد ولی در عمل خودش کارها رو می کنه و ما باید فقط نظارت بکنیم که آقا خیالش راحت باشه که بهش توجه می کنیم. مخصوصا مامانو اصلا تو لگو بازی قبول نداره مگر در حد یه کارگر آجر و نیمه پرت کن نیشخند و معماری با خودشه. یه اخلاق خوبی که از اول داشت البته به همت مامانی این بود که یکی دو کتاب برمی داشت و بعد از خونده شدن پس می آورد و بعد کتاب جدید دریافت می کرد الان به لطف مهد کودک یاد گرفته لگوها و وسایل نقاشی اش رو هم بعد از استفاده جمع می کنه و سرجاشون برمی گردونه در حالیکه اصطلاح aufräumen رو که به معنی مرتب کردنه تکرار می کنه. من همیشه یه سری از اسباب بازیها و پازلها و لگوهای پویانو از جلو چشمش برمی دارم و بعد از مدتی که اونایی که دم دستشه تکراری می شن جاشونو با هم عوض می کنم که خوشبختانه خوبم جواب می ده و معمولا انگار که تازه براش خریده باشی با علاقه با سری جدید بازی می کنه.  کتابهاشم چون تا قبل از این پاره می کرد تو یه قفسه دور از دسترسش نگهداری می شد که دیگه با ترک این عادت بد باید به فکر یه جاکتابی براش باشیم که کتاباشو در دسترسش بذارم تا خودش بتونه راحت تر کتاباشو انتخاب کنه. گاهی صداشو می شنوم که برای عروسکاش حرف می زنه و گاهی قسمتهایی از کارتونایی که دیده براشون اجرا می کنه و گاهی هم قصه هایی که براش گفتیم رو برای خودش یا عروسکهاش تعریف می کنه. اینجور مواقع سعی می کنم مزاحم دنیای بازیهاش نشم اما از اونجایی که رفتار بچه ها تو بازیهاشون بازتاب رفتار ما بزرگترها باهاشونه به طور نامحسوس تو حرفاش و رفتاراش دقت می کنم و از شنیدن عبارتهایی مثل: گمبونت بیم ایلاهی (قربونت برم الهی)، فدات بشم ایلاهی، پسل گلم...، عزیزم... تو خیابون نلیا خطاناکه... بیا بگلم بیا بگلم عزیزم... قند تو دلم آب می شه. البته گاهی هم خشن حرف می زنه مثل: مگه بهت نگفتم که... که خب یا از مامان عصبانیش یاد گرفته یا از تو کارتونا. هفته گذشته مامان یکی از همکلاسهای پویان در مهد پیشنهاد داد بچه ها رو برای هفته ای دو روز بذاریم کلاس ژیمناستیک که باباجونم از این پیشنهاد استقبال کرد فقط نمی دونم واکنش خود پویان چطور باشه. راستش من زیادم با آموزش بچه قبل از سه سالگی موافق نیستم و دلم می خواد بچه راحت و آزاد باشه. اصلا هم معتقد نیستم که باید بچه ام رو به مسابقه با دنیا بذارم که حتما باید از همه جلوتر باشه و از همه زودتر یه چیزایی رو یاد بگیره. برای یادگیری هیچوقت دیر نیست این روزای بچگی دیگه هرگز برنمی گرده و ترجیح می دم پسرکم از زمانهاش لذت ببره شاید هم من اشتباه می کنم اما علاقه پویان به یه سری از حرکات خاص منو به این فکر انداخت شاید از کلاس ژیمناستیک خوشش بیاد که باید امتحان کنم. جدیدا دوز استقلال طلبی پسرکمون زده بالا دیگه همه جا و همه کاری رو می خواد تندایی (تنهایی) تجربه کنه. سوار ماشین اسباب بازی یا گاهی هم خیالیش می شه و تندایی می ره گردش یا مفافلنگ (مسافرت). تازه مراقب هم هست که تفافت (تصادف) نکنه چون مامانی گشه (غصه) می خوره. امروز تو آپشزونه (آشپزخونه) بطری آبو به در و دیوار می کوبید بهش گفتم این کارت منو عصبانی می کنه. گفت این تفنگمه گفتم برو با تفنگت بازی کن این بطری آبه. رفت تو اتاقش و درو بست. باباجون که برای ناهار اومد خونه رفت دم اتاقش دید همه سبد اسباب بازیهاشو ریخته بیرون (دنبال تفنگش می گشته) و داره جمع می کنه.
باباجون: داری aufräumen می کنی؟
پویان: نه نی خوام aufräumen بگم دالم دم (جمع) می کنم.
باباجون: کمکت کنم؟
پویان: نه! تو بلو به مامانی سلام کن، ماچ کن، تایی (چایی) بخول، منم دم (جمع) می کنم.
باباجون: خب شما هم بیا ناهار بخوریم با هم.
پویان: نه من کال بد کلدم (کار بد کردم) مامانی عصبانیه.
مامانی: خجالتعسلم من عصبانی نیستم فقط گفتم با بطری آب تفنگ بازی نکن.

از همه خاله جونا و دوست جونایی که روز کودک رو تبریک گفتن ممنونیم. راستی بازم بابای خوب کی زاد جون یه مطلبی اینجا نوشتن که جالبه و به امتحانش می ارزه.

پی نوشتهای زیر مخاطب خاص دارن:

پ.ن.1 خطاب به پیازچه کبیر:
شگالگ دونم
(شقایق جونم) خانم خانما دکترا گرفتن انقدر مشغولت کرده که دیگه پا و دست و تسبیح مامان جونو نمی شناسی؟ بعدشم کی گفته مامانی به خاطر شیرین می خواست بیاد پیشتون؟ صبر کن مامان داره یه کارایی می کنه که دیگه بی دعوتنامه و بی ویزا بیاد پیشت اونوقت می بینی تو مراسم دفاع از دکترات یه فروند خاله مصی به همراه شازده پویان دارن شیرینی خونگی دستپخت پخش می کنن. نیشخند دوشت دالیم اه عالمه هرتی بدم بادم تمه (دوستت داریم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه) قلب

پ.ن.2 خطاب به یه دوست عزیز به نام مرجان:
عزیزم شما ما رو خیلی خیلی در کامنت خصوصیتون شرمنده کردید حیف که وبلاگ ندارید تا بیشتر با هم آشنا بشیم به هرحال ممنون از لطفتون و امیدوارم اونطور که شما گفتید باشم.

این دو تا عکس اولی شاهکار گل پسرمن. تازگیا از خودش خیلی عکس می اندازه.

بازی با لگو

دو روزه یاد گرفته از روی اون کارتون پوشکا می ره بالا و کتاب بر می داره و بعد برای پایین اومدن باید مامانی رو صدا کنه.